تراژدی مرگ سوژه در عصر رسانه ها

نام کتاب: تراژدی مرگ سوژه در عصر رسانه ها

نویسندگان: سردار محمدیان - اکرم حمیدیان

ناشر: ساقی

منبع استفاده شده جهت خلاصه‎‌نویسی: نسخه چاپی

تشکر: دوست عزیز جناب آقای دکتر ذریه زهرا به خاطر معرفی و هدیه این کتاب


خلاصه ‎ای کوتاه و گذرا از این کتاب طی مطالب ذیل ارائه می‎شود. این خلاصه شما را از تهیه‎ کتاب بی ‎نیاز نمی‎کند؛ بلکه برای فهم بیشتر، ضروری است کتاب را تهیه کنید. ضمناً این خلاصه ارائه شده برداشت من از کتاب است و الزاماً منظور نویسنده نیست. اگر از من بپرسید مختصری از آنچه خوانده ‎ای را بگو، می‎گویم:


این کتاب پیش از آنکه بخواهد دغدغه خود را بیان کند، مفهوم دقیق و خوبی از سوژه ارائه میکند. یا لااقل مفهوم سفارشی خودش از سوژه در برابر ابژه را ارائه کرده، سپس به مرگ سوژه در رسانه میپردازد. آنهم در روزگاری که انسان حتی در مفهوم اومانیستی نیز، جایگاه خود را از دست داده است.


نویسنده در مقدمه ای که بیان کننده فلسفه و روح کتاب است، میگوید: عصر حاضر، عصر انفعال سوژه هاست. او هدف کتاب را نشان دادن جایگاه انسان در جهان کنونی بیان میکند.

او در همالن مقدمه سه نظریه کلی بر مبنای سه رویکرد را چنین بیان میکند:

1-    رویکرد فیلسوفان مکتب فرانکفورت؛، رویکردی انتقادی به رسانه به خاطر تاثیر منفی و تخریبی بر مخاطب

2-    مخاطب رسانه منفعل نیست و در انتخاب محتوای رسانه آزاد است. البته نویسنده این رویکرد را به دلیل عدم سوژگی مخاطب رد میکند.

3-    رویکردی بینابین، میان 1 و 2

از مطالب مهم بیان شده در مقدمه:

-        رسانه ها هم میتوانند صدای ناشنیده افراد و گروه های انکار شده باشند و هم با هیاهو، مانع رسیدن صدای دیگران شوند.

-        دو گونه مخاطب وجود دارد. مصرف گرا (تفکر انتقادی ندارد) و تامل گر(نقد میکند و حتی نسخه ای دیگر از محتوای دریافتی را برای خود فراهم می آورد)


فصل اول – تاریخچه و نظریه های رسانه

نویسنده در فصل اول کتاب، به تاریخچه و نظریه های مختلف رسانه از دیدگاه اندیشمندان این حوزه پرداخته است.

وی در بخش تاریخچه رسانه از قول پیترز میگوید: تا اواخر قرن نوزدهم، کسی فکر نمیکرد بتوان ارتباطات را از پدیده هایی مانند حمل و نقل، چاپ و زبان و سخن متمایز کرد و اینکه دانش ما از گذشته، پرسش از رسانه هاست (ص21)

نویسنده رویکرد پیترز را متاثر از نظرات هارولدآدامز میداند و میگوید: انسان از قدیمی ترین ایام از رسانه استفاده میکرده است.

آنچه برداشت میشود این است که گرچه رسانه ابزاری در اختیار انسان بوده اما مفهوم آن و شناخت آن به عنوان یک پدیده قابل مطالعه، متاخر است.



 نویسنده برای تعریف رسانه ابتدا دست به تعریف ارتباط میزند:

-        فرهنگ وبستر: فرآیندی تعریف شده که طی آن اطلاعات از طریق نظام همگانی نمادها و نشانه ها و رفتارها بین افراد مبادله میشود

-        فرهنگ آکسفورد: انتقال , مبادله اطلاعات از طریق گفتار یا نوشتار یا دیگر وسایل ارتباطی

-        تعریف جان تامپسون و سه گونه تعامل: 1) رودرو 2)رسانه ای 3) شبه رسانه ای (توده گیر) یا همان ارتباطات جمعی. البته نویسنده این نگاه را نقد میکند و میگوید به هرحال هر تعاملی حتی رودرو، رسانه ای است.

-        جمع بkدی نویسنده: رکن اصلی در ارتباط همواره انتقال و جابه جایی پیام است (ص 27 نقل به مضمون)

کتاب سپس وارد فاز رسانه های ارتباط جمعی میشود. (مانند کتاب، رادیو، تلویزیون، اینترنت و ...) او مهمترین ویژگی رسانه های ارتباط جمعی را اینگونه برمیشمرد:

-        هدفمند بودن

-        تکسویه بودن ارتباط (البته در ادامه به دو سویه بودن برخی رسانه ها از جمله شبکه های اجتماعی اشاره میکند)

-        کاردکرد اقتصادی و سرمایه دارانه

-        جهان شمولی

-        درهم شکستن محدودیتهای زمانی و مکانی

نویسنده در خصوص اهمیت رسانه و فناورانه بودن آن پیشنهاد میکند نظریه ادموند برک در مورد اصطلاح رکن چهارم دموکراسی که به رسانه نسبت داده شده، به رکن اول تغییر پیدا کند (ص31)


یک گزاره:

-        در هم آمیزی نظام سرمایه و نظام ارتباطات منجر به این شده است که هر مخاطبی بتواند فرستنده اطلاعات باشد. این امر دارای ویژگی «خوداصلاحگری» است. روندی که نوعی تعالی اخلاقی در میان فرستندگان و گیرندگان ایجاد کرده است. بنابراین نظام حاکم کنونی بر دنیای ارتباطات را می‎توان نظام آزادی های فردی تعالی یافته یا اخلاقگرا نامید (صفحه 35 نقل به مضمون)

برخی نظریه های رسانه بر اساس نقش فرستنده و ماهیت رسانه و اثرگذاری

-        نظریه گلوله یا سوزن تزریق یا محرک پاسخ، بیان کننده شکننده بودن افراد در برابر پیامهای ارتباط جمعی است. چراکه ارتباط جمعی قدرت زیادی دارد.

-        فرضیه شکاف آگاهی: نویسنده طرفداران این فرضیه را دارای تفکرات مارکسیستی خطاب میکند. فرضیه میگوید: وقتی ریزش اطلاعات رسانه های جمعی به نظام اجتماعی افزایش میابد، بخشهایی از جمعیت با پایگاه اجتماعی اقتصادی بالاتر، وسیعتر از پایگاه های پایینتر این اطلاعات را کسب میکنند به طوریکه که شکاف آگاهی میان این بخشها، به جای اینکه کاهش یابد، افزایش پیدا میکند.

-        نظریه مارپیچ سکوت میگوید: سه ویژگی ارتباط جمعی، یعنی تراکم و همه جایی بودن و همصدایی برای ایجاد آثار قوی بر افکار عمومی باهم ترکیب میشوند. اثر همصدایی این است که بر مواجهه گزینشی غلبه میکند تا افراد نتوانند پیام دیگری انتخاب کنند.

-        رسانه های خبری در حکم عوامل قدرت مطبوعات مستقل نمیتوانند وجود داشته باشند و در هرسیستمی، وسایل ارتباط جمعی، نمایندگان قدرتهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی هستند. (ص44)

کارکردهای رسانه:

نویسنده این بخش را با مثالی از روزنامه دیلی آغاز میکند:

اگر اجازه دهید تلویزیون به خانه شما وارد شود، زندگی دیگر هیچگاه شبیه به آنچه بود، نخواهد شد.

و سپس سرفصلهای کارکرد رسانه را بیان میکند:

1-    انتقال پیام و ایجاد همبستگی

2-    ایجاد دموکراسی

3-    اعمال قدرت

4-    سردرگمی

برخی نظریه های رسانه بر اساس مطالعات فرهنگی که در کتاب به آنها اشاره شده است

-        نظریه رمزگذاری و رمزگشایی: در این نگاه، نقطه آغاز، رویکرد مخاطب فعال است. مفهوم رمزگذاری در اشاره به فرآیندی به کار برده میشود که در آن رسانه ها، اطلاعات را به صورت متنی سازماندهی میکنند تا تماشاگر به قرائت و خوانشی برسد که صاحب رسانه ترجیح میدهد.

-        نظریه مقاومت مخاطبان: چند معنایی و امکان برداشتهای متفاوت از طرف مخاطب. مردم در آنچیزی که از تلویزیون میبینند دخالتی فعال در کسب برداشتهای مختلف و خلق معناهایی خلاف دست اندرکاران رسانه دارند. حتی میزان لذت در میان آنها بسته به برداشتهایشان متفاوت است.



فصل دوم - سوژه تاریخی

نویسنده بار دیگر هدف اصلی کتاب را یادآور می‎شود: بررسی جایگاه تقلیل سوژه به ابژه

نویسنده میگوید: رنه دکارت اولین فیلسوفی بود که از واژه سوژه در معنایی استفاده کرد که اکنون مد نظر است. (ص70) او سپس به معانی مختلف سوژه در زبان فارسی اشاره میکند:

-        در جامعه شناسی: سوژه به معنای انسان تاثیرگذار بر ساختار است.

-        در روانکاوی، سوژه انسان میل ورز است

-        در فلسفه، سوژه به معنای فاعل شناساست؛ انسانی که می اندیشد.

-        در ادبیات سوژه به معنای فاعل شمرده میشود.

        

او سپس منظور خود را از سوژه چنین بیان میکند: فاعل شناسایی که قدرت عاملیت و تاثیرگذاری بر محیط را دارد؛ کنشگری که بتواند به واسطه جست‎وجوگری و کسب آگاهی، به موجودی که اندیشه و تامل می‎کند ارتقا یابد و با کمک اندیشیدن، جایگاه خود در جهان را شناسایی کند و سعی در تغییر محیط داشته باشد. به عبارت دیگر، کسی که در قدرت سهیم باشد و آفرینندگی، او را در وضعیت صیرورت دائم و برشدن ذهن قرا ر میدهد


تفاوت میان سوژه (subject) و ابژه (object)

نویسنده تفاوت میان سوژه و ابژه را بر مبانی فلسفه معاصر، بیشتر توضیح میدهد. Object به معنی چیزی است که در مقابل ظاهر میشود و قرار میگیرد. وجود عینی، بیرونی و خارجی دارد. مستقل از ذهن است و همانند اشیاء شناخته میشود. اما subject مفاهیم یا ادراکاتی هستند که در ذهن فاعل شناسا وجود دارند و قائم به او هستند.

سوژه و جایگاه آن در جامعه شناسی

1- رویکرد عینی گرایی یا واقعیت اجتماعی: واقعیتها خود سخن میگویند و راه برای تجربه گرایی باز است. بنابراین جامعه شناس فقط باید به ثبت واقعیتهای اجتماعی بپردازد. چیزی شبیه به همان علوم طبیعی و فیزیکی. بنابراین تعینهای بیرونی بر سوژه ها اعمال میشوند و آنها را محدود یا جهتدار میکنند.

2- رویکرد ذهنی گرایی یا تعریف اجتماعی: این رویکرد برخلاف مورد قبلی بر ذهن و سوژه تاکید دارد. در این رویکرد سوژه از هرگونه تعین آزاد است و فردیت نسبت به ساختارها برتری دارد. بنابراین ثبت وقایع دیگر مبتنی بر اشیاء و دیتاها نیست.

3- رویکرد تلفیقی عینی گرایی و ذهنی گرایی: تلفیقی از دو مورد قبل به این معنا که سوژه ها بر ساختارها و ساختارها بر سوژه ها موثر هستند. آنتونی گیدنز، پییربوردیو، یورگن هابرماس و مارگارت آرچر از مهمترین این نظریه پردازان هستند.

سوژه از دیدگاه پست مدرنیسم

این فصل با مفهوم مرگ انسان و مرگ مؤلف شروع میشود که تلاشی بود برای از بین رفتن جایگاه سوژه ای که به واسطه اندیشه، مرکز این جهان است و عقلش معیار حقیقت.

در همین فصل است که اندک اندک مقصود نویسنده خودش را نشان میدهد. جایی که سوژه ها قربانی میشوند و ابژه ها جای آن را میگیرنمد.

در پست مدرن، اتفاقی که رخ داد سوژه کم کم کنار گذاشته شد. آن فاعل شناسا که جایگاه تجربه، اخلاق، اختیار و اراده در کانون تفکر فلسفی قرار داشت.... به تدریج کنار گذاشته میشود (ص 89)

نویسنده در جای دیگری از قول باتلر میگوید:

به نظر پست مدرنها، گفتمانها سوژه ها را میسازند. نهادها و گفتمانها از افراد میخواهند فرد خاصی با ویژگی های ویژه و متناسب با مجموعه باشند (ص94)

در این باره نقل قولی از فوکو نیز خواندنی است:

در قرن نوزدهم و پس از دوران کلاسیک، بر اثر تغییر سامان دانایی و شکلگیری بینش اومانیستی، مفهوم انسان پدیدار شد و ذهنیت شناسنده آدمی جانشین لوگوس و خداوند و کل هستی شد. اما در قرن بیستم با گفتمان برآمده از تبارشناسی زبان، مفهوم انسان اندیشمند منحل شد و زبان و خودآگاه در کانون توجه قرار گرفت. (ص 97)

سوژه در روان کاوی

نویسنده این قسسمت از مطالب خود را با نظریات فروید و لاکان پیوند میزند. او سوژه را در روانکاوی، مفهومی مهم و مرکزی قلمداد میکند و از نگاه لاکان، سوژه را مفهومی ناخودآگاه و بیرونی قلمداد میکند. آن را مرتبط با رشد آیینه ای انسان میداند. زمانی که کودک در برابر آینه وجود خود را درک میکند و آن وجود را مستقل از مادر میبیند.


فصل سوم- رسانه ها و انفعال سوژه ها

نویسنده این فصل را به انفعال سوژه در برابر رسانه ها اختصاص داده است. او این فصل را با این سؤال آغاز میکند که آیا رسانه در خدمت انسان بوده است؟

او به این سوال پاسخی منفی میدهد و نقش انسان را در این حیطه، منفعلانه تلقی میکند. یعنی تبدیل انسان به ابژه ی (object) رسانه ها.

از دیگر سو رسانه وابستگی شدید به مقولات سیاسی و اقتصادی پیدا کرده است. نویسنده جاذبه هایی مثل هالیوود، جشنواره کن و حتی جایزه نوبل را از این امر مستثنی نمیداند و به نحوی رسانه را محصور و زندانی عناصر سیاسی و اقتصادی قلمداد میکند.

خمیرمایه این فصل، بیشتر سینمایی است. نویسنده گذری بر فیلمهای عامه پسند میاندازد و انفعال سوژه انسانی را به بررسی میگذارد. او هدفمند بودن و زیبایی شناسی و دارای مخاطب بودن را، دلایل اختصاص واژه هنر برای سینما تلقی میکند.

او عامه پسند بودن را از این نقطه آغاز میکند که فرم و قالب در سینما نسبت به محتوا ارجحیت پیدا کرده است. از جمله دلایلی که بر این امر می آورد بازسازی فیلمهای قدیمی است. فیلمهایی که یک داستان و محتوای مشخص دارند اما در فرمهای مختلف ساخته شده اند. همانند فیلم صورت زخمی.

نگاه افلاطون به مقوله هنر و تفاوت دیدگاه شاگردش ارسطو با او، از دیگر نکات جالب این فصل از کتاب است. نویسنده با یادآوری نظر افلاطون مبنی بر تاختن بر هنر و اینکه هنر تقلیدی از طبیعت و واقعیت است سخن را شروع میکند.

اما نکته اینجاست که نتیجه نظر و تاختن افلاطون بر هنر و بیرون راندن آن از مدینه فاضله خود، باعث شد دیگران برای به دور ماندن از اتهام تقلید، دست به آفرینشهای هنری بزنند و این امر موجب توسعه هنر گردید تا بگویند آنچه دیده و شنیده میشود حاصل تخیل هنرمند است و نه تقلید از طبیعت.

اما ارسطو نظریه دیگری را مبتنی بر مفهوم «کاتارسیس» بیان میکند. واژه ای یونانی به معنای تطهیر و تزکیه.

نویسنده نظر ارسطو را اینگونه تبیین می‎کند که هنر موجب تصفیه و تخلیه عواطف انسانی از طریق همذات پنداری با قهرمان اثر هنری میشود. مخاطب با همذات پنداری با قهرمان فیلم دچار نوعی احساس کاذب میشود و و بخشی از داستان را مربوط به واقعیت زندگی خود تلقی میکند. بنابراین سوژه از جایگاه واقعی خود خارج میشود. مخاطب خود را سوژه ای در نظر میگیرد که همه امور را خودش رو به راه کرده است و شکستها را جبران نموده و بنابراین با یک حس کاذب و رضایتمند از خودش، سینما را ترک میکند یا آنکه متن را به پایان میرساند. (در صفحه152 این امر با نقلی از اومبرتواکو توضیح داده شده است.) 

و خلاصه همین شد که دو نگرش در قبال سینما به وجود آمد. یکی واقعگرا و دیگری فرمالیست. (ص 136 137 کتاب مفصل توضیخ داده است) گرچه نویسنده این نگاه را تعدیل میکند و میگوید مطمئنا نمیتوان هر فیلمی را مطلقا واقع گرایانه یا مطلقا فرمالیستی نام گذاشت.


در این قسمت از کتاب با سرفصل دیگری مواجه میشویم با عنوان سه رویکرد در قبال فیلم

اول: فیلم به مثابه کالا. اینگونه فیلمها به دنبال صنعت فرهنگ و درآمد هستند. در این نوع نگاه مخاطب، فقط با کارگردان و تهیه کننده آشنا میشود و پول اصلی به جیب سرمایه دار میرود و سایر عوامل فیلم معمولا ناشناخته میمانند. این فیلمها بر اساس سلیقه و نیاز بازار ساخته میشوند.

دوم فیلم به مثابه فلسفه: گروهی از نظریه پردازان، فیلم را موضع و محملی برای بسط و نمایش فلسفه میدانند. البته در این جا نویسنده دست به باز تعریف فلسفه میزند تا سردرگمی و انحطاط از موضوع پیش نیاید. او میگوید اگر فلسفه را نظامی منسجم و و هماهنگ معرفی کنیم که بر اساس دانش خاصی شکل گرفته، سینما نمیتواند چنین فلسفه ای را آموش با بازتاب دهد اما اگر فلسفه را به معنای تامل و اندیشیدن درباره انسان و جایگاه او در اجتماع بدانیم، بسیاری فیلمها را میتوان ذیل این عنوان قرار داد (ص 145)


سوم: فیلم به مثابه سرگرمی: برخی نظریه پردازان فیلم و سینما را صرفا سرگرمی و گذران اوقات فراغت مردم میدانند. بنابراین نه سینما راهی برای استثمار توده هاست و نه برای بسط فلسفه. بنابراین مخاطبان سینما عامه مردم هستند که بدون هیچگونه ایده از پیش تعیین شده و صرفا برای سرگرمی به آن نگاه میکنند.

فیلم و انتقال پیام موضوع دیگر این کتاب است. این فصل با نقل قولی از مک لوهان شروع میشود که «رسانه پیام» است. بنابراین با تعدد رسانه ها، تعدد پیام امری است بدیهی. هر رسانه ای داعیه این را دارد که حقیقت را به مخاطب عرضه خواهد کرد.

اما موضوع در اینجا معنا پیدا میکند که مخاطب با گزینش نوع رسانه، با سیاستهای آن، همراه میشود. حتی پخش یک فیلم واحد از دو رسانه متضاد ممکن است دو برداشت متفاوت و دو پیام متضاد را به دنبال داشته باشد.


اما آخرین فصلی که در این خلاصک به آن اشاره خواهد شد، همچون رویا بودن فیلم است. فیلم کارکردی شبیه به رویا دارد. رویا نتیجه عمل ناخودآگاه است که انسان بر آن تسلطی ندارد. بنابراین فیلم نیز همانند رویا، سوژه را به پذیرش توهم وامیدارد و او رویا را دنبال میکند در حالیکه نمیداند به کجا کشیده میشود. این یعنی تماشاگر نقش ارباب را بازی نمیکند بلکه یک دنباله روی بی چون و چراست. این فصل از کتاب خیلی خوب و به نحوی دیگر، مقصود نویسنده را نوشتن این کتاب بیان میدارد.

همه این مطالب حاکی از آن بود که رسانه نمیتواند ابزار کاملی برای ارتقای انسان به مقام سوژه کنشگر باشد. وقتی ازسوژه سخن گفته میشود یعنی از انسان سخن گفته میشود. انسانی کنشگر و تاثیرگذار بر محیط و به دنبال اعتلای آگاهی که در پیچ و خمهای رسانه جدید دچار اضمحلال شده است و به تعبیر امبرتواکو به جای تاویل گری متن، به مصرف کننده آن تبدیل شده است.

این مصرفگرایی به تاثیرپذیری تبدیل شده است. به طور مثال از فیلمهای هالیوودی یاد میشود که باعث افزایش خشونت در میان جوانان غربی، حتی گرایش آنها به داعش و القاعده شده است.



/ 0 نظر / 121 بازدید